قلّاده

دیوانگیِ شعرِ مرا از بر کن
بی مایه ترین شاعرکان را خَر کن
هرگاه به صفحه ی دلم می آیی
قلّاده بگیر و بی صدا عَرعَر کن

دیوانگیِ شعرِ مرا از بر کن
بی مایه ترین شاعرکان را خَر کن
هرگاه به صفحه ی دلم می آیی
قلّاده بگیر و بی صدا عَرعَر کن

بر پادری ام باز جنایت کردند
وجدان تَرَک خورده برائت کردند
عمری سَرِ دیوارِ دلم رقصیده
از نعشِ پلاسیده عیادت کردند

یک عمر دلم معتکفِ کرببلا ست
در سینه فقط پرچمِ سرخِ مولا ست
سوگند به ضَجّه ها و اشکِ فُطرُس
هر روزِ زمین تلاوتِ عاشوراست

در چلّه ی تو هِلال روحم صَفر است
نامم به پسر خواندگی ات مفتخر است
پایِ نفسم تنگ شده یا مَولا
پیچیده ترین نُسخه ی حالم سَفر است

بر شانه ی غَزّه درد و خون چسبیده
هر لحظه جنایت و جنون چسبیده
صَهیون به اشاره ی دَمِ سَیّد علی
معماری بودنش به نون چسبیده

بر صحنِ تَنت زکاتِ لَب جا مانده
صَد خُمس، خیالِ مستحب جا مانده
در بَندِ یکِ حضرتِ تيمارستان
فحاشی مَرد و اسمِ شب جا مانده

#سید_هادی_محمدی

از نَشتِ نقابِ دودی ات دق کردم
با هندسه ی عمودی ات دق کردم
بعد از دو سه نخ خاطره و مسدودی
در حادثه ی ورودی ات دق کردم

#سید_هادی_محمدی

در قحطی جمعه ها خبر نیست که نیست
از حنجره ی دُعااثر نیست که نیست
با آنکه بهانه سیصد و سیزده است
امّا، دَرِ خانه ی اگر نیست که نیست


در گوشه ی فاضلاب دفتر زده اند
با مشورتِ الاغ مَعبر زده اند
یک مُشت عَرق سوز به خاک افتاده
از چوبِ حراجِ شعر منبر زده اند

#سید_هادی_محمدی