رباعیات دکتر سید هادی محمدی

رباعیات بکر آوانگارد و پسا مدرن

سیاست مادرزاد


 

بر کشور موی تو دلم پرچم باد

مثل شبِ خفته در اذانِ بیداد

کنسولِ غمت وعده ی ویزا داده

ای مرگ بر این سیاست مادرزاد

 

14 مهرماه سال 1404

قالب شعر :
رباعی

سوتی


 

بر پایِ غزل قافیه ها می‌میرند

لای جسدِ عروض دَم می‌گیرند

ای وای بر این غریب مادر مرده

از حادثه ی سوتی شاعر پیرند

 

12 مهر ماه سال 1404 شمسی

قالب شعر :
رباعی

شانه ی ترس


 

در قابِ مهِ غلیظ، دستی پنهان

از شانه‌ی ترس دختری آویزان

یک قطره‌ی قرمز از زمان لَم داده

لای نفس حادثه ی بی وجدان

شلغم


 

 

بر فاتحه ی عشقِ تو هر دَم صلوات

صد مرتبه بر شکلکِ آدم صلوات

با سرفه ی عاشقی کُلاهم افتاد

بر حادثه‌ی شِفای شلغم صلوات

قلّاده


 

دیوانگیِ شعرِ مرا از بر کن

بی مایه ترین شاعرکان را خَر کن

هرگاه به صفحه ی دلم می آیی

قلّاده بگیر و بی صدا عَرعَر کن

پادری


 

 

بر پادری ام باز جنایت کردند

وجدان تَرَک خورده برائت کردند

عمری سَرِ دیوارِ دلم رقصیده

از نعشِ پلاسیده عیادت کردند

فُطرُس


 

یک عمر دلم معتکفِ کرببلا ست

در سینه فقط پرچمِ سرخِ مولا ست

سوگند به ضَجّه ها و اشکِ فُطرُس

هر روزِ زمین تلاوتِ عاشوراست

صِفرِ صَفر


 

در چلّه ی تو هِلال روحم صَفر است

نامم به پسر خواندگی ات مفتخر است

پایِ نفسم تنگ شده یا مَولا

پیچیده ترین نُسخه ی حالم سَفر است

نون


 

بر شانه ی غَزّه درد و خون چسبیده

هر لحظه جنایت و جنون چسبیده

صَهیون به اشاره ی دَمِ سَیّد علی

معماری بودنش به نون چسبیده

تيمارستان

بر صحنِ تَنت زکاتِ لَب جا مانده 

صَد خُمس، خیالِ مستحب جا مانده 

در بَندِ یکِ حضرتِ تيمارستان 

فحاشی مَرد و اسمِ شب جا مانده 

#سید_هادی_محمدی 

هندسه ی عمودی

از نَشتِ نقابِ دودی ات دق کردم 

با هندسه ی عمودی ات دق کردم 

بعد از دو سه نخ خاطره و مسدودی 

در حادثه ی ورودی ات دق کردم 

#سید_هادی_محمدی 

اما اگر

در قحطی جمعه ها خبر نیست که نیست

از حنجره ی دُعااثر نیست که نیست 

با آنکه بهانه سیصد و سیزده است 

امّا، دَرِ خانه ی اگر نیست که نیست 

عرق سوز

در گوشه ی فاضلاب دفتر زده اند

با مشورتِ  الاغ مَعبر زده اند

یک مُشت عَرق سوز به خاک افتاده 

از چوبِ حراجِ شعر منبر زده اند

#سید_هادی_محمدی 

وای مادر

ای کاش که قابِ خانه دیوار نداشت 

در شهرِ شما فاجعه تکرار نداشت 

پهلویِ غم و چادرِ سیلی خورده 

افسوس در آن کوچه علمدار نداشت 

#سید_هادی_محمدی